تبليغاتX
<*آزادي انساني را تا آنجا حرمت نهيم كه مخالف و حتي دشمن فكري خويش را بخاطر تقدس آزادي تحمل كنيم ، و تنها به خاطر اينكه مي توانيم، او را از آزادي تجلي انديشه خويش و انتخاب خويش، با زور باز نداريم ، مقدس ترين اصل (آزادي رشد انسان) را با روش هاي پليسي و فاشيستي پايمال نكنيم ، زيرا هنگامي كه «ديكتاتوري» غالب است، احتمال اينكه عدالتي در جريان باشد، باوري فريبنده و خطرناك است ، و هنگامي كه «سرمايه داري» حاكم است ، ايمان به دموكراسي و آزادي انسان يك ساده لوحي است ، احياي مقوله آزادي ، احياي بشرّيت و انقلاب هاي مغلوب است ، اگر تمام تاريکيهاي دنيا با هم جمع شوند روشنايي شمع کوچکي را نيز نميتوانند خاموش کنند....*> دستــ نوشته های یکـــ دانشجو
دستــ نوشته های یکـــ دانشجو
شنبه بیست و هفتم مهر 1387


 

بچه ها مي فهمند..

بچه ها مي بينند..

بچه ها مي نالند..

بچه ها مي گريند..

 

چندين ماه پيش شيفته اش شدم؛ بچه ي خوبي بود.

پاك..

آري ؛ او بچه ي خوبي بود..

معصوم..

 

اما من بزرگ بودم..

با تمام بزرگي ام.

من بزرگ بودم و خود خواه..

من بزرگ بودم و او كوچك..

و او كوچك بود و بزرگ ..

و من بزرگ بودم و كوچك.

من با تمام ويژگي بزرگ بودن و او با صداقت كودكي..

 

با نگاهم وصفش مي كردم و او با وجودش درك ..!

 

و اينك ميروم تا آن سر رود..

تا سر آن كوهي كه مرا به .........................

ديگر تمام شد..

خداحافظ كوچك ِ بزرگ من.

                                                      مي دانم روزي دلم برايت تنگ مي شود..

 

دل نوشت :

اينك شده ام مثال شمع سياه و تنهاي 7 سالگي كيميا (كانون).

هيچ كس به او نگاه نكرد.. او خود من بود كه سياه سياه مي سوخت..

نمي دانم ؛ شايد تو مرا در او ديده باشي. شايد......


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:11 توسط : محبوبه

RSS