بچه ها مي فهمند..
بچه ها مي بينند..
بچه ها مي نالند..
بچه ها مي گريند..
چندين ماه پيش شيفته اش شدم؛ بچه ي خوبي بود.
پاك..
آري ؛ او بچه ي خوبي بود..
معصوم..
اما من بزرگ بودم..
با تمام بزرگي ام.
من بزرگ بودم و خود خواه..
من بزرگ بودم و او كوچك..
و او كوچك بود و بزرگ ..
و من بزرگ بودم و كوچك.
من با تمام ويژگي بزرگ بودن و او با صداقت كودكي..
با نگاهم وصفش مي كردم و او با وجودش درك ..!
و اينك ميروم تا آن سر رود..
تا سر آن كوهي كه مرا به .........................
ديگر تمام شد..
خداحافظ كوچك ِ بزرگ من.
مي دانم روزي دلم برايت تنگ مي شود..
دل نوشت :
اينك شده ام مثال شمع سياه و تنهاي 7 سالگي كيميا (كانون).
هيچ كس به او نگاه نكرد.. او خود من بود كه سياه سياه مي سوخت..
نمي دانم ؛ شايد تو مرا در او ديده باشي. شايد......
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 15:11 توسط : محبوبه
